امروز که محتاج توام جای تو خالی است...

به دلتنگی هایم دست نزن....

نوشته شده در جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۸| ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

گفتم یه دستی به سر و گوشه اینجا بکشم ثواب داره.شاید دوباره شروع کردم به ...

فعلا همین قدر کافیه.

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸| ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

امروز که امدم اینجا دیدم واااااای چه گرد و خاکی نشسته خیلی وقته سر نزده بودم.

امروز که بچه هارو دیدم که دست در دست مادراشون می رفتن مدرسه یا تو قاب تلویزیون اشک می ریختن دلم گرفت بغض کردم دلم هوای اون روزها رو کرد.هوای بچه ها و همکلاسی ها رو پشت نیمکت نشستن ها.

حیف که از اون روزها فقط خاطراتش مونده و دوستایی که این روزها معرفتشون اندازه ی سر سوزنی باقی نمونده.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸| ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

تو این روزها سعی کردم بغضی که تو گلوم نشسته بشکنه اما نشد.گاهی چشمام خیس شد.گاهی باریدم اما اون بغض لعنتی از بین نرفت.

طی این 10 روز همش به این فکر کردم که دوست داشتن چقدر چیز عجیبیه.شیرین دلچسب و البته در انتها تلخ و شکننده.

روزهام به رفتن به دانشگاه و بودن در جمع دوستام می گذره. پچ پچ کردن های سر کلاس یواشکی خوراکی خوردن آهنگ گوش دادن و ....دوستایی که شاید اگه نبودن حال و روز من خیلی بدتر از الان بود.

یه سر هم زدیم سینما جاتون خالی خوش گذشت.

یه سری کارهای جدید گذاشتم تو برنامه ی روزانه.منی که از جام تکون نمی خوردم هر روز ورزش می کنم و می رقصم. خجالت

کجااااااایی ببینی چقدر عوض شدم.قراره عوضی هم بشم.

راستی این کوچولوی نانازه منه.لحظه هایی که باهاشم بهترین لحظه های زندگیمه.

 

پ.ن 1:داره بارون می باره یکسره.قمیشی هم می خونه:تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد...یه بغض شکسته رفیق گلوم شد.

پ.ن 2:یه جمله ای رو دیوار دیدم خیلی خوشم اومد:خوش به حال خدا که همیشه تنهاست........................خوش به حالش.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸| ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

سلام

سال جدید که شد انگار همه چیز عوض شد...حتی حال و روز ما...یه حس بدی دارم...شاید تو باعثش شدی شایدم نه...ولی اصلا دوستش ندارم.

از این به بعد هر هفته خاطرات هفتگیمو اینجا می نویسم یه جورایی می خوام حرفای دلمو بزنم تا..........

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۸| ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

بهار آمد که تا گل بازگردد

سرود زندگی آغاز گردد

بهار آمد که دل آرام گیرد

ز درد و غصه ها فرجام گیرد

یک بهار دیگه داره از راه می رسه و این برای من و تو نوید ادامه ی راهه.

شادی و خوشی های زیادی را برات آرزو میکنم.همین طور برای شما دوستای گلم.

رسیدن بهار مبارک

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧| ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

تولد شروع یک قصه است...و هر روز یک برگ و هر سال یک جلد به پایان می رسد.

آغاز جلد جدید مبارک حسام جان.

زمستون فصل تولد تو میخونم فقط به خاطر تو

دل من دیگه اروم نداره تورو خواسته دیگه راهی نداره

شب تولدت باز مثل پارسال بیقرارم بیقراریم مثل هر سال

هزارون گل سرخ هدیه به تو یار آسمون ستاره بارون شده ای وای

تو این دقیقه ها و لحظه ها همه میخونن برای تو گل عشقو میارن

به تو میگن شدی عروس گلها تولدت مباااااارک گل زیبا

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸٧| ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

قایقی شکسته ام

 

به یاد اور مرا

 

در میان صخره های غم

 تنهایی

 

در میان سکوت مرغابیان

 

تن فرسوده ام در انتظار توست

 

بادبانهای این قایق شکسته را به حرکت در اور

 

یادکن مرا

 

بادبانهایم تنها امیدم برای زندگیست

 

پس بیا بیا

 

به سوی من بیا با شتاب

 

که قلب من همیشه برای تو میتپد

 

و تنها بهانه ی زندگی من تویی

تویی

 

که زندگی من از تو سرچشمه گرفته

 

و خواهد گرفت

 

احساس میکنم درونم پر از غم و غصه است...خسته شدم.خسته...چرا نمیدونم.

این صفحه هم دیگه خسته شده از بس رنگ غم و غصه های منو دیده.

از تو هم ممنونم که دل به گلایه های من دادی و شکایتی نمیکنی.

نوشته شده در جمعه ۸ آذر ،۱۳۸٧| ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٧| ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |

دلم گرفت از این روزها از این روزهای بی نشون

از این همه دربدری از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدم ها ار آدم های مهربون

از این مترسک های بد از همدلای همزبون

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون

آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون

آره دلم خیلی پره از غمهای رنگاوارنگ

از جمله ی دوست دارم دروغ های خیلی قشنگ

دلم گرفت از این روزها از آدم های مهربون

از تو که با ما نبودی از اون خدای آسمون

از اون خدای آسمون...

ناراحتناراحتناراحت

پ.ن :داشتم فکر می کردم چقدر دوران خوشی ها کوتاهه.درست زمانی که فکر می کنی خیلی شادی و همه چیز روبراهه و تو اوج دوست داشتن گم شدی کسی که فکرشو نمیکردی...

پ.ن 2:بی خیال دلم فقط به 1 سال و یک ماه و 12 روز گذشته خوشه.

پ.ن 3:از همین جا به محمود عزیز(وب لاگ خلوت خیال) درگذشت مادر بزرگوارش را تسلیت میگم و امیدوارم هیچ وقت  تو زندگیش جای خالی کسی را حس نکنه...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸٧| ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ| توسط **مونا **| نظرات () |