امروز که محتاج توام جای تو خالی است...

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا.

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت سوی روشنیِ فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا.

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوش های می مونم

(تنها ترین تنها)

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ،۱۳۸٩| ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

کی میتونه بعده تو مرحمه راز من بشه

کی میتونه بعده تو همه نیاز من بشه

کی جاتو میگیره و درد دلامو گوش میده

کی دیوونه کردنو مثله چشات خوب بلده

بعضی وقتا میامو یواشکی میبینمت

وقتی که غنچه بودی خودم باید میچیدمت

کی به جای من برات شبا لالایی میخونه

شنیدم اون غریبه قدر تو رو نمیدونه

غریبه تو رو خدا عشقمو اذیت نکنی

قول مردونه بده بهش خیانت نکنی

قول بده چشای اون هیچ موقع اشکو نبینه

قول بده که هیچ شبی چشم انتظارت نشینه

غریبه

بگو که عاشقشی همیشه اونو دوس داری

حالا که یار توعه هیچی براش کم نذاری

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ،۱۳۸٩| ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

یه اتاقی باشه گرم گرم.روشن روشن.تو باشی منم باشم.کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید.تو منو بغل کنی که نترسم که سردم نشه که نلرزم.اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.با پاهات محکم منو گرفتی دو تا دستاتم دورم حلقه کردی بهت میگم چشمهاتو می بندی؟میگی آره چشمهات می بندی.بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟میگی آره بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن یه عالمه قصه ی بلند و طولانی که هیچ وقت تموم نمیشه.میدونی؟می خوام رگ بزنم.تو چشماتو بستی نمیدونی من تیغ از جیبم در میارم نمیبینی که سریع می برم.نمیبینی خون فواره می زنه رو سنگای سفید.نمیبینی که دستم می سوزه لبمو گاز می گیرم تا نگم آآآآخ تا چشمهاتو باز نکنی و نبینی.تو داری قصه میگی.دستمو میزارم رو زانوم.خون از دستم میریزه رو زانوم از زانوم میریزه رو سنگها.قشنگه حرکتش حیف که چشمهات بسته است و نمیبینی.تو بغلم کردی میبینی که سردم شده محکم تر بغلم می کنی تا گرم شم.میبینی نا منظم نفس می کشم تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر میشم.میبینی دیگه نفس نمیکشم.چشمهات باز می کنی میبینی من مردم.می دونی؟؟من میترسیدم خودمو بکشم.از سرد شدن از تنهایی مردن از خون دیدن.وقتی بغلم کردی دیگه نمیترسیدم.مردن خوب بود آروم آروم.گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشمهاتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا بعدش تو همون طوری وسط گریه هات بخندی.دلم میشکنه.دل روح نازکه.نشکونش خب؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه ٤ تیر ،۱۳۸٩| ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

به دلتنگی هایم دست نزن....

نوشته شده در جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۸| ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

گفتم یه دستی به سر و گوشه اینجا بکشم ثواب داره.شاید دوباره شروع کردم به ...

فعلا همین قدر کافیه.

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۸| ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

امروز که امدم اینجا دیدم واااااای چه گرد و خاکی نشسته خیلی وقته سر نزده بودم.

امروز که بچه هارو دیدم که دست در دست مادراشون می رفتن مدرسه یا تو قاب تلویزیون اشک می ریختن دلم گرفت بغض کردم دلم هوای اون روزها رو کرد.هوای بچه ها و همکلاسی ها رو پشت نیمکت نشستن ها.

حیف که از اون روزها فقط خاطراتش مونده و دوستایی که این روزها معرفتشون اندازه ی سر سوزنی باقی نمونده.

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ،۱۳۸۸| ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

تو این روزها سعی کردم بغضی که تو گلوم نشسته بشکنه اما نشد.گاهی چشمام خیس شد.گاهی باریدم اما اون بغض لعنتی از بین نرفت.

طی این 10 روز همش به این فکر کردم که دوست داشتن چقدر چیز عجیبیه.شیرین دلچسب و البته در انتها تلخ و شکننده.

روزهام به رفتن به دانشگاه و بودن در جمع دوستام می گذره. پچ پچ کردن های سر کلاس یواشکی خوراکی خوردن آهنگ گوش دادن و ....دوستایی که شاید اگه نبودن حال و روز من خیلی بدتر از الان بود.

یه سر هم زدیم سینما جاتون خالی خوش گذشت.

یه سری کارهای جدید گذاشتم تو برنامه ی روزانه.منی که از جام تکون نمی خوردم هر روز ورزش می کنم و می رقصم. خجالت

کجااااااایی ببینی چقدر عوض شدم.قراره عوضی هم بشم.

راستی این کوچولوی نانازه منه.لحظه هایی که باهاشم بهترین لحظه های زندگیمه.

 

پ.ن 1:داره بارون می باره یکسره.قمیشی هم می خونه:تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد...یه بغض شکسته رفیق گلوم شد.

پ.ن 2:یه جمله ای رو دیوار دیدم خیلی خوشم اومد:خوش به حال خدا که همیشه تنهاست........................خوش به حالش.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸| ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

سلام

سال جدید که شد انگار همه چیز عوض شد...حتی حال و روز ما...یه حس بدی دارم...شاید تو باعثش شدی شایدم نه...ولی اصلا دوستش ندارم.

از این به بعد هر هفته خاطرات هفتگیمو اینجا می نویسم یه جورایی می خوام حرفای دلمو بزنم تا..........

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۸| ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

بهار آمد که تا گل بازگردد

سرود زندگی آغاز گردد

بهار آمد که دل آرام گیرد

ز درد و غصه ها فرجام گیرد

یک بهار دیگه داره از راه می رسه و این برای من و تو نوید ادامه ی راهه.

شادی و خوشی های زیادی را برات آرزو میکنم.همین طور برای شما دوستای گلم.

رسیدن بهار مبارک

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧| ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |

تولد شروع یک قصه است...و هر روز یک برگ و هر سال یک جلد به پایان می رسد.

آغاز جلد جدید مبارک حسام جان.

زمستون فصل تولد تو میخونم فقط به خاطر تو

دل من دیگه اروم نداره تورو خواسته دیگه راهی نداره

شب تولدت باز مثل پارسال بیقرارم بیقراریم مثل هر سال

هزارون گل سرخ هدیه به تو یار آسمون ستاره بارون شده ای وای

تو این دقیقه ها و لحظه ها همه میخونن برای تو گل عشقو میارن

به تو میگن شدی عروس گلها تولدت مباااااارک گل زیبا

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸٧| ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ| توسط مونا و تنهاترین تنها| نظرات () |